من که از دانستن زمان رسیدن اجل نادانم .........! ولی میدانم و می بینم که مخروط باقیمانده عمر ما به سرعت در حال تمام شدن است ...... و ما با وجود این دانایی نسبت به گذر لحظه ها .... همچنان خواب خوابیم ......!
اگر می دانستم که با زدن سر به دیوار ... از خواب غفلت بیدار خواهم شد ..... سرم را آنقدر محکم به دیوار می کوبیدم که جمجمه سرم مثل شنهای مخروط زمان ... نرم میشد .......!
ولی کو این شهامت ؟؟ کو این اراده ؟؟ و کو کیمیایی که این افسانه را به واقعیت متطور سازد ؟؟!!!!!!
+ نوشته محمّد علي شفيعي در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 17:9 |
برچسب: خواب,
نویسنده: رویا کریمیپور
خدای من ! من بنده ضعیف توام ......
اگر در اوج عصبانیتم .. غیبت کسی را کرده ام ...یا در حضور کسی با کلام بدی با او حرف زده ام .... به رحمانیتت مرا ببخش......
خدای من ! اگر نتوانسته ام با دید عطوفت و مهربانی به چهره پدر ومادرم نگاه کنم ... به رحیمیت خود مرا ببخشا ....
خدایا ! اگر کور بودم و نعمتهای بیشمار تو را ندیدم و شکر آنها را بجا نیاوردم .. و دایم در گفتن کفریات بودم ..... به رحمت واسعه خود مرا مورد عفو قرار بده ....
خدایا ! من هیچ ندارم ... تو مرا با الطاف بیکرانه خود لایق بخشش و آمرزش قرار بده ............
+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 15:15 |
برچسب: خدای,
نویسنده: رویا کریمیپور
بعضی وقتها اصلا حوصله نوشتن و نداری ........ بعضی وقتها هم فقط دوست داری بنویسی ..... از هر چیز که باشد ...... هر جا که میری .... توی مهمونی یا در عروسی پرسروصدا و شلوغ هم که باشی .... بی آنکه به مغزت فشار بیاوری کلمات پشت سر هم در ذهنت ردیف می شوند ..... و آن لحظه آرزو میکنی که کاش قلم و کاغذی داشتم و قبل از اینکه کلمات فرار از حافظه ام پاک شوند ... می نوشتم و می نوشتم ......... یا دایم با ذهنت کلنجار میری که حرفهایی و موضوعاتی که در ذهنت جرقه زده را تا رسیدن به خونه فراموش نکنی ....... تا بالاخره یادداشت شون کنی ........ خیلی وقتها هم که کلمات از ذهنت می پرند ..... در بین رکعتهای نماز به
برچسب: هذیان,
نویسنده: رویا کریمیپور
برچسب: سادگی,
نویسنده: رویا کریمیپور